این روزها خیلی سرمشلوغ شدهاز اون شلوغ شدنهایی که خواب و بیداری، خوردن و نخوردن با هم قاطی میشه و نمیدونم چی به چی هستسر وکله زدن با آدمهایی که این روزها ، هر روز و هر ساعت ، دارن بدتر از قبل میشنکار بی برنامه و بدون پیش بینیمتنفرم از ایننوع کار کردناین روزها خیلی خسته شدمخیلی اعصابم به هم ریختخیلی سر و کله زدمخیلی سر پا بودمخیلی بد خوابیدمداشتم با خودم فکر میکردم، تو نبودی چی می شد؟آیلینم، اگه نبودی چی می شد؟میتونستم اعصابمرو کنترل کنم؟بعید میدونممیتونستم خستگی رو تحمل کنم؟ بعید میدونماسم تو، حس بودنت، حس اینکه من، قول دادمبه خودمو خدای خودمکه واست همه کار کنم ، شده انگیزهشده امیدشده آرامششده انرژیتو اوجخستگی، وقتی حتی چند ثانیه ، بهت فکر میکنمبه دیدنت پشت قاب موبایلبه خنده ها و گریه هات تو صفحه ی گوشیبه صدای قشنگت که با بغض و هزار امید و آرزو بهممیگی :حمیدبه دیدنت وقتی میپری بغلمبه لمس دستات و نوازش موهاتیهو انگاری همه چی تمام میشهسبک میشمپر در میارمآرام میشم و خستگی و دلواپسی و نگرانی از جونم و رگ های بدنم در میرهنمیدونم چطور ازت تشکر کنم چطور بهت بگم دوستت دارمچطور بهت بگم آرام جانمشدیتو زندگیمچیزهای زیادی رو دوست داشتمکه هیچ کدوم از اونهابه گرد پای دوستداشتن تو هم نمیرسنو حالا، این تو هستی که نظارهگر منینظاره کردنی که از جنس دوستداشتن توستای دم و بازدم منای تن و روح منمیدونی که بزرگترین علت بودنم و آرامشم هستی؟حتما میدونی جان دلم، حتماآیلینم، دوست که بماند، من «عشق» دارمتخوشایندترین حس منبمونی واسم الهی
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 18:35 توسط حمید
|
برچسب:
نویسنده: نگار حکیمی
تاريخ: يکشنبه
16 بهمن
1401 ساعت: 16:19